خرید بک لینک
#گودال_قتلگاه نگران بودم و از خیمه دویدم... دیدمآمدم، لطمه زدم، جیغ کشیدم... دیدمروی تل با سرِ زانو که رسیدم... دیدمهرچه از مادرم آن روز شنیدم دیدمدو قدم مانده به گودال خمیدم... دیدمشاه لب تشنه ی من از سرِ زین افتادو...نیزه ای آمد و از پشت زمین افتادو... به زمین خورد و به سر داشت بگوید مادربه رهش دیده ی تر داشت بگوی

برچسب: نویسنده: هلیا شمس تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 3:17

صفحه بندی